داستان جالب قصر پادشاه - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:12
قصر پادشاه پادشاه قصد داشت قصری بسازد بی نظیر قصری بدون ستون وقتی به قسمت سالن ان رسید هیکس توان ساخت سقف سالن را نداشت تا اینکه...
داستان طوطی بقال - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:12
داستانی از داستان های مثنوی در زمان های قدیم مغازه داری با طوطی سخن گویش در مغازه فروشندگی می کرد طوطی نگهبان ان مغازه بود و روزی در مغازه طوطی شیشه هایروغن را شکاند و هنگامی که صاحب مغازه رسید... باقی داستان در ادامه مطلب xa0
حکایت شاعر پررو - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 19:16
شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست.خ...
حكایت شمس و مولانا - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
xa0روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آنجا عبور میکردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقو...
چه کسانی بهستی نیستند؟ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
xa0جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود. در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشت...
حکایت زیبای حضرت یوسف و دوست دوران کودکی اش - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
xa0یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت : عار نــَبوَد شیر را از سلسله xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0 xa0 xa0 نیست ما را قضای حق گلهشیر را بر گردن ار زنجیر بود xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 بر همه زنجی...
حکایت آموزنده تله موش - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
xa0موشی از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بستهای را باز میکردند. فهمید که محتوی جعبه چیزی نیست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حیاط مزرعه که میرفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد.مرغک قدقد کرد و پنجهای به زمین کشید. سرش را بلند کرد و گفت: بیچاره، این تویی که باید ن...
درویش و کریم خان زند - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
xa0درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشارهای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی دا...
حکایت شاعر پررو - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست.خ...
حکابت جالب داوری گربه - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
xa0دو موش سر تقسیم پنیری دچار اختلاف شدند ونزد گربه ایxa0 رفتند تا با استفاده از ترازوی که داشت،xa0 پنیر را به طور مساوی بین آن ها تقسیم کند.گربه پنیر را به نحوی تقسیم کرد که یک تکه سنگین تر از تکه بعدی شد. پس از تکه سنگین مقداری جدا کرد و خورد. این بار تکه بعدی سنگین گردید .گربه دوباره از آن مقداری...
انشرلی در اونلی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
در جلد اول کتاب ماتیو به خاطر بیماری قلبی فوت میکنهماریلا هم چشماش مشکل پیدا کرده و احتمال کور شدنشهست از طرفی آنی برنده بورس دانشگاه شده ولی او ماریلارو تنها نمیذاره و از دانشگاه چشم پوشی میکنه و در اونلیمیمونه و معلم میشه . در این مدت با آدمهای بسیاری آشنامیشه از جمله با اهالی خانه ی پژواک آشنا می...
آنشرلی در گرین گیبلز - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
ماریلا وماتیو خواهر وبرادری که تصمیم میگرن سرپرستی یک پسر رو از پروشگاه قبول کنن تا در کارهای مزرعه به اونها کمک کنه. ولی پرورشگاه به اشتباه دختری روبراشون میفرسته. اسم این دختر آنی شرلی هستش که دختری پرحرف و رویایی هست . ماریلا تصمیم میگره آنی رو به پروشگاه برگردونه ولی ماتیو که مردی خجالتی هستش می...
برترین داستان های کوتاه جهان - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:22
دنیا صحنه اراده شماست و هرکس با اراده خود مشکلات را از پیش پای خود برمیدارد . جوانی عکس خودش را نزد حضرت امام (ره) فرستاد گفت: آقاجان یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید تا برایم کافی باشد حضرت امام طی یک جمله دنیا و آخرتی نصیحتش کرد و نوشت اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیه راجعون. ما مال خدائیم. آدم مالِ ...
داستان کوتاه خروس - تاریخ: 1395/9/3 ساعت: 0:07
ابو ایوب موریانی از مقربان و ندیمان خلیفه بود . هرگاه خلیفه او را طلبیدی ، رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی. روزی محرمی او را در خلوت گفت : تو مقرب و مصاحب خلیفه ای ، و پیش او کسی به قرب تو نیست ، سبب چیست که هرگاه از پی تو می فرستد متغیر می شوی و از بیم او دست و پا گم می کنی ؟! ابو ایوب در جواب...
*داستان کوتاه عجیب و شگفت آور* - تاریخ: 1395/9/3 ساعت: 0:07
محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود . xa0مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه . xa0گفت این زنxa0 " عتابه "xa0مادر جعفر بن یحیی برمکی وزیر هارون الرشی...

برچسب‌های مرتبط

داستان کوتاه خروس و روباه | داستان کوتاه خروس | داستان های کوتاه خروس | داستان کوتاه عجیب | داستان کوتاه عجیب اما واقعی | داستان کوتاه عجیب غریب |