خرید بک لینک

این یکی ازداستان های زیبا وخواندنی است

*************************************************************
روزي طوس به همراه گودرز و گيو و چندسوار، براي شكار به نخجیرگاه ميروند و در آنجا دختر زيبارويي ميبينند. دختر ميگويد از خويشاوندان گرسيوز(برادر افراسياب پادشاه توران) است و چون پدرش درحال خشم قصد كشتن او را داشته، به ايران گريخته است. طوس و گيو هردو از دختر خوششان ميآيد و قصد ازدواج با او را دارند و بر سر اين موضوع درگير ميشوند. آنها داوري را به نزد کیكاووس پادشاه ايران مي برند، اما كيكاوس خود دلبستهی دخترشده و با او ازدواج ميكند. حاصل اين پيوند، پسري زيباروي است كه با بهدنيا آمدنش دلِشاه لبريز از شادي ميشود و نام سياوخش را براو مي نهد. اما ستارهشناسان طالع او را بسيار آشفته دیده و به كاووس هشدار ميدهند. شاه، سياوش را براي پرورش و تربیت به دست رستم ميسپارد. رستم او را برای پرورش به زابلستان ميبرد و آئين رزم و پادشاهي و ديگر هنرها را به او ميآموزد. تا جايي كه به نهایت جنگآوری و هنرمندی میرسد. سرانجام سياوش تصميم ميگيرد كه به نزد پدر بازگردد و به همراه رستم به پايتخت ميروند. كاووس به استقبال آنان ميرود و به افتخارشان جشني بزرگ برپا ميكند. مدتي بعد مادر سياوش ميميرد و سياوش به سوگ و غم مينشيند. روزي سودابه همسرِ شاه، به ديدار کاووس ميرود و سياوش را در كنار او مي بيند. در همان لحظه، هوسي اهريمني در دل سودابه بيدار ميشود و با يك نگاه، دلبسته و بيقرار سياوش ميگردد...
به دلیل طولانی بودن این داستان شما می توانید ادامه ان را در ادامه مطلب بخوانید

برچسب: نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:12

صفحه بندی