داستان طوطی بقال
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.
بقال وقتی که به دکان آمد و آن منظره را دید و جریان را فهمید, از روی خشم طوطی را گرفت و ( با دست چوبی ) آنقدر بر سر طوطی زد, که موی سرش ریخت و کم کم به صورت طاس درآمد.
از آن پس, طوطی خاموش شد و بغض گلویش را گرفت و دیگر سخن نگفت و همچنان روز و شب در غم و اندوه فرو رفت, بقال هر چه او را نوازش می کرد؛ تا بلکه پرنده را به نطق وا دارد و در نتیجه مثل قبل با نطق خود مشتریان را جلب کند, طوطی منقار نگشود و همچنان در خاموشی به سر برد.
بقال بسیار حیران و افسرده شد و حتی برای اینکه طوطی سخن بگوید, به تهی دستان صدقه می داد و از خدا کمک می خواست ولی نتیجه نگرفت :
روزها گذشت و همچنان فضای مغازه پر از اندوه و ماتم بود, تا اینکه یک روز مردی که شغل او جولقی ( بافندگی ) بود و از قضا سرش طاس و کچل بود, از آنجا گذر کرد.

تا چشم طوطی به سر طاس آن مرد افتاد ناگهان منقار گشود و صدا زد : ای کچل ! تو نیز مگر مثل من روغن ریخته ای که صاحبت بر سرت زده و کچل شده ای ؟!
مردم از قیاس و تشبیه آن چنینی او خندیدند :
طوطی چون پرنده ای ناطق است و از عقل و درایت بهره ای ندارد با مقایسه باطن به ظاهر یک چنین قیاس و سنجش خوش نما ولی بی اساس را بر زبان آورد :
به این ترتیب مولوی تاکید می کند که قیاس ظاهر به باطن غلط است, مثلا زنبورهای عادی با زنبورهای عسل, در ظاهر همگون می باشند و از یگ گیاه و آب می خورند و می آشامند, ولی محصول اولی, نیش و زهر, و محصول دومی عسل می شود.
و یا مثلا آهوی بی مشک با آهوی مشکدار در ظاهر همسان هستند و هر دو از آب رودخانه می آشامند, ولی محصول اولی سرگین و محصول دومی مشک ناب خوشبو می گردد, و در کنار بیشه زار دو نوع نی وجود دارد. هر دو از یک آب و هوا استفاده می کنند ولی درون یکی خالی است, درحالی که درون دیگری پر از شکر است : ( که به آن نیشکر گویند).
یکی از نتایجی که مولوی ازاین قصه می گیرد این است :
از همنشین و دوست ناباب بپرهیزید و مبادا ظاهر زیبای آنها شما را بفریبد و با مقایسه بپندارید که باطن او نیز زیباست. درگزینش دوست, دقت کنید :
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس بهر دستی نشاید داد دست
برچسب:
نویسنده: غزل رادمنش