کتاب خانه ی کتاب

متن مرتبط با «داستان» در سایت کتاب خانه ی کتاب نوشته شده است

داستان های کوتاه شاهنامه در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    داستان های کوتاه شاهنامهدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم....

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از داستان جالب قصر پادشاه

  • نیلوبلاگ

    داستان جالب قصر پادشاهدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین س...

    ادامه مطلب
  • پشت پرده داستان طوطی بقال

  • نیلوبلاگ

    داستان طوطی بقالدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.بقال وقتی که به دکان آمد و آن منظره را دید و جریان را فهمید, از روی خشم طوطی را گرفت و ( با دست چوبی ) آنقدر بر سر طوطی زد, که موی سرش ریخت و کم کم به صورت طاس درآمد.از آن پس, طوطی خاموش شد و بغض گلویش را گرفت و دیگر سخن نگفت و همچنان روز و شب در غم و اندوه فرو رفت, بقال هر چه او را نوازش می کرد؛ تا بلکه پرنده را به نطق وا دارد و در نتیجه مثل قبل با نطق خود مشتریان را جلب کند, طوطی منقار نگشود و همچنان در خا...

    ادامه مطلب
  • داستان های کوتاه شاهنامه

  • نیلوبلاگ

    داستان زال سام از ھمسر زیبایش صاحب کودکی بسیار زیبا میشود ولی تمام موی سر و مژگان و بدن او چون برف سفید بود. سام از ترس سرزنش مردم کودک خود را به کوه البرز برد. جائی که سیمرغ لانه داشت گذاشت، شاید سیمرغ کودک را بخورد. ولی به فرمان خدا، سیمرغ آن طفل را حفاظت و بزرگ کرد. سالھا گذشت، کودک بزرگ شد با نشانی فراوان ا...

    ادامه مطلب
  • داستان جالب قصر پادشاه

  • نیلوبلاگ

    قصر پادشاه پادشاه قصد داشت قصری بسازد بی نظیر قصری بدون ستون وقتی به قسمت سالن ان رسید هیکس توان ساخت سقف سالن را نداشت تا اینکه......

    ادامه مطلب
  • داستان طوطی بقال

  • نیلوبلاگ

    داستانی از داستان های مثنوی در زمان های قدیم مغازه داری با طوطی سخن گویش در مغازه فروشندگی می کرد طوطی نگهبان ان مغازه بود و روزی در مغازه طوطی شیشه هایروغن را شکاند و هنگامی که صاحب مغازه رسید... باقی داستان در ادامه مطلب ...

    ادامه مطلب
  • برترین داستان های کوتاه جهان

  • نیلوبلاگ

    دنیا صحنه اراده شماست و هرکس با اراده خود مشکلات را از پیش پای خود برمیدارد . جوانی عکس خودش را نزد حضرت امام (ره) فرستاد گفت: آقاجان یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید تا برایم کافی باشد حضرت امام طی یک جمله دنیا و آخرتی نصیحتش کرد و نوشت اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیه راجعون. ما مال خدائیم. آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمی کند. جوانکی که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل ب...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه خروس

  • نیلوبلاگ

    ابو ایوب موریانی از مقربان و ندیمان خلیفه بود . هرگاه خلیفه او را طلبیدی ، رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی. روزی محرمی او را در خلوت گفت : تو مقرب و مصاحب خلیفه ای ، و پیش او کسی به قرب تو نیست ، سبب چیست که هرگاه از پی تو می فرستد متغیر می شوی و از بیم او دست و پا گم می کنی ؟! ابو ایوب در جواب آن محرم گفت که : بازی از خروسی پرسید که تو از خردی باز در خانۀ بنی آدمی و ایشان به دست خود آب و دانۀ تو مهیا می کنند ، و برای تو پهلوی خانۀ خود خانه می سازند . جهت چیست که هرگاه بر سر تو می آیند و می خواهند که ترا بگیرند ، غوغا و فتنه می انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می گریزی ؟! و من مرغی وحشیم که در کوهسار بزرگ می شوم ؛ چون مردم مرا صید کنند بر سر دست ایشان آرام گیرم و چو...

    ادامه مطلب
  • *داستان کوتاه عجیب و شگفت آور*

  • نیلوبلاگ

    محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود . مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه . گفت این زن " عتابه "مادر جعفر بن یحیی برمکی وزیر هارون الرشید است ، من نزدیک رفتم و او را تجلیل و تعظیم کردم و از جریان امر و حالات او جویا شدم ، بعد از نقل مصائب وشگفتیها باو گفتم : مادر از میان تحولاتی که جهت شما پیش آمد کدامیک از آنها عجیبتر و شگفت انگیزتر بود ؟ گفت ای فرزند عیدی چون امروز بر ما گذشته است چهارصد کنیز در اطراف من منتظر فرمان و دستورم بودند و با اینحال من ناراحت بودم و پسرم را بخودم نامهربان خیال میکردم . امروز هم عیداضحی است که بر من میگذرد و آرزویم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان کوتاه خروس و روباه | داستان کوتاه خروس | داستان های کوتاه خروس | داستان کوتاه عجیب | داستان کوتاه عجیب اما واقعی | داستان کوتاه عجیب غریب |