کتاب خانه ی کتاب

متن مرتبط با «زیبای» در سایت کتاب خانه ی کتاب نوشته شده است

حکایت زیبای حضرت یوسف و دوست دوران کودکی اش

  • نیلوبلاگ

    یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت : عار نــَبوَد شیر را از سلسله نیست ما را قضای حق گلهشیر را بر گردن ار زنجیر بود بر همه زنجیر سازان میر بود پرسش دیگر آن دوست از یوسف این بود که «در چاه و سپس در زندان چگونه بودی، حتما خیلی بر تو سخت گذشت !» یوسف پاسخ داد : «ببین دوست من، ماه را بنگر. درست است که در آخر ماه کوچک و کوچکتر می شود ولی دوباره از نو طلوع می کند و بزرگتر می گردد و قرص تمام می شود.» مثال دیگر، بگویم : گندمی را در زیر خاک می کاریم، گندم می روید و خوشه...

    ادامه مطلب